خرید بک لینک

یه دره رو پارسال همین فصل رفته بودم

داخلش کلی کندوی خالی عسل دیدم !!

و یه کندو عسلم پیدا کردیم و با امیر نوش جان کردیم

،

دیروووووز گفتم وقتشه بریم سراق دره

با مهدی کوله بار سفر بستیم و گاز موتور رو گرفتیم

ساعت ۱:۳۰ رسیریم بالای دره

،

دره وسط بیابونه و دامنه کوه

و هییییشکی اون طرفا پر نمیزنه

ولی دو تا ماشین و یه لودر داره خط لوله گاز میکشن

،

برای ارامش و امنیت جفتمون با فاصله ازشون میدون گرفتم

و رفتیم دره

،

موتور رو توی یه شکاف گذاشتم

طوری که فقط باید بیای بالای سرش تا ببینیش

به امدن خدا ولش کردم و رفتم

،

حدود دو کیلو متری رفتیم و

هرررر چی سوراخ و شکاف و غار بود

با انرژی بالا میگشتم و نگاه میکردم در جستجوی عسل

،

حدود ۷ یا ۸ تا هم کندوی خالی دیدم

،

یجا وسط یه دره باز گفتم مهدی واستا من برم این شکافه

رو هم ببینم و بیام

،

رفتم دیدم وه وههههههه

یه کندوی بزرگ جانانست

،

گفتم مهدی یافتممممم

هولاااااااا

هولاااا

،

توی یه شکافی بود که دست فقط میرفت و

ظرف اصلا نمیرفت که بزارم زیرش و برشش بزنم

،

کندو از بالا و چپ و راست و پشتش وصل بود به سنگ

با دقت برشش زدم و اوردم بیرون گذاشتم‌ توی ظرف

(اگه کل کندو رو به ۵ قسمت تقسیم کنیم ۲ قسمتش رو برای خودشون گذاشتم )

،

کِل زنان اومدم پایین و میییل کردیم

وسایل رو جمع کردیم که پیش بریم

مهدی گفت یه کمی سقف دهنم میخاره !

گفتم‌من نه !

(میدونستم چی شده ولی بهش نگفتم تا ترس ورش نداره )

،

ده قدم رفتیم گفت وایسا دستم میخاره

برگشتم نگاش کردم مثل گوجه رسیده قرمز شده بود

سرخخخخ

،

خودشو مثل چی میخاروند

دو قدم دیگه اومد گفت وای حالم بده

نشست

صورتش شروع کرد ورم کردن

بدنش قرمز شد و میخارید

،

گفت نمیتونم درست نفس بکشم و حرف بزنم

گفتم پاشو برگردیم

،

ده قدم اومد دوباره نشست

گفت حالم بده میخام بالا بیارم

،

حالا پهن زمین شده

همه جاش میخاره

همه جاش ورم کرده

،

گفتم اخ که افتاد رو دستم و ملد

هر چیم میگم بیا بریم بالای این دره

موتور رو بیارم بریم

میگه نمیتونم و نمیام‌

،

بسته بودمش به اب و میگفتم اب بخور

لباسشو در اوردم و سرو صورتشو حسابی شستم

،

یه حموم صحراییش دادم

،

کم کم حالت تهوعش بهتر شده

و قرمزی صورتش رفت

،

گفتم برگردیم

کل مسیر برگشت خودشو میخاروند

صورت ورم کرده بود یه طور عجیبی

،

رسیدیم پای موتور

نشستیم گفت بهترم

بشینیم غروب ببینیم

نشستیم غروب دیدیم

و لذت بردیم از هوای خنک و غروب سررررخ قشنگ

،

اون دور دورا نگهبان بیل مکانیکی تنها شده بود

رو به ما نشست و سیگار کشید

،

حالا هوا تاریک شده و میخایم برگردیم

نمیشد از مسیری که اومدم پایین برم بالا

شیبش زیاده و باید برم پایین تر

،

یجا پیدا کردیم از دره پایین شدم

که صدای شلیک توفنگ اومد

گازشو گرفتم اون طرف دره رفتیم بالا

،

نگهبان تنها بود و ترسیده بود از ما !!

ما هم از اون ترسیدیم نزنه ما رو خخخ

،

مسیر برگشت از ۵۰ متریش رد میشد

و راهی دیگه هم جز اون نداشت

،

ناچارا از اون مسیر رد شدیم

و روبروش که رسیدیم یه شلیک دیگه هم کرد

،

من بیشتر گازشو گرفتم و رفتییییم

،

این بار هم زنده موندیم و این بودی

ماجرای سفر کوهی ، عسلی ، تشنجی ، تفنگی ما

برچسب: نویسنده: بردیا اکبری‌نژاد تاريخ: پنجشنبه 6 آذر 1404 ساعت: 22:30

صفحه بندی