خرید بک لینک

اولین بار بچه بودم که رفتیم اونجا

بابام گفت از اینجا تا اینجا باغ ماست

گفت همه اینا رو پدر بزرگم کاشته

،

با بیل و داس آغاز کردیم تمیز کردن پای نخل ها

اون وقتا دبستان بودم ، حدود ۸ ساله

،

همه جمعه ها کارمون شده بود نخلستون

خیلی وقتا مینشست سر یه تیر و به من میگفت

اینو بردار اونو بردار

منم بچه بودم و خوش انرژی

،

هوا که رو به گرمی میرفت میگفت بریم

میگفتم نه هنوز هست که کار

میگفت کارو همیشه هست

و جمع میکردیم بریم

،

بعد ها یه تبر داد دستم و مجوز قطع نخل های اضافی

با دوستم محمد میومدیم و نخل میکشتیم و پنیر میخوردیم

خیلی روزا اومدیم

خیلی خوش میگذشت

اون روزا دبیرستان بودم

،

هر بار که تصمیم بزرگ و مهمی برای زندگیم

و ایندم میگرفتم نخلستون هم جز مهمی ازش بود

میومدم اونجا به خوبی کار میکردم

،

دیگه بزرگ شده بودیم

خودم تنهایی میرفتم نخلستون

تنهایی صبح کار میکردم تا غروب

تنهایی میرفتم با یه بیل روی دوشم

راه ابو باز میکردم

یا بسته

گاهی روز ، گاهی شب

،

خیلی وقتا وقت کار با خودم اونجا بلند بلند حرف میزدم

برای نخل ها سخن رانی میکردم

،

میگفتم ادم باید از نخل یاد بگیره

ببین چه قدی کشیده

ببین به اسمون رفته

اونجا رسیده به سه علت و حکمت

یک برای رشد اول ریشه درست کرده

یعنی مقدمه رشد ، ریشه درست کردنه ، یعنی امادگی و سواد پیشرفت

دویوم زره زره رفته بالا ، یک شبه بره با یک نسیم تند هم میفته

سویوم مهم نیست چقد رشد کنه ولی هیچ وقت ریششو فراموش نمیکنه ، چرا که هر روزی ریششو فراموش کرد میفته

،

و از این فلسفه ها و حکمت ها

بعد ها تصمیم گرفتم بعضی از نخل ها رو جا به جا کنم

تا بهتر باشن برای رشد

با محمد و علی و خودم سه نفری دو روز تلاش کردیم

دو نخل رو از ریشه جدا کردیم و زدیم زمین

،

نخل ها خیلی بزرگ بودن و قد دار بودن

لودر که خاست جا به جاش کنه

نخل ها خوردن بهم و دل یکیشون به جا ریخت

دل منم همونجا ریخت

نتونستم وایسم و نگا کنم

رفتم اون طرف و گریه کردم براش

،

بعد ها ابتدا کردم نخل های کوچیک ترو در اوردن و کاشتن

یه پاجوش بزرگ رو تنهایی ریشه کن کردم

و مثل همیشه پدرم توان جسمی کار نداشت و همراهی میکرد فقط

خوب بود ، وجودشم دل گرمی بود

،

نخلو ریشه کن کردم و حالا دیگه خیس عرقم

طناب رو دورش پیچیدم و خاستم بکشم ببرمش

اون سر باغ و بندازمش توی گودالی که براش کندم

،

ولی مگه تکون میخورد

خیلی سنگین بود

با هر تلاشم فقط یک وجوب

و حدود ۲۰ متر باید جا به جاش میکردم

،

کشیدم و دستم خسته شد

کشیدم و قرمز شد

کشیدم و دست هام تاول زدن

کشیدم و تاول ها ترکیدن

کشیدم و خون از دست به طناب

کشیدم تا که همسایه باغ دید و چهار متر اخر رو اومد کمک

اونی که تسلیم نشه همیشه برندست نه ؟

نخل رو با کمک همسایه کاشتم

،

حالا نخل ثمر داده

،

بعد از اونم خیلی نخل کاشتم

۱۰ تا

۱۰ تا رو بتری بتری اب دادم

چهار تابستون

بعد چهار سال مثل بچه ادم میشن نه ؟

نخل هام اسم داشتن

،

با نخل هام بلند بلند حرف میزدم همیشه

میگفتم از پدر بزرگم به پدرم

و از پدرم به من رسیده

میگفتم میتونه چهار نسل رو همراهی کنه و ثمر بده

،

روزی که پدرم مرد رفتم

رفتم وسط نخلستون

و بهشون گفتم پدر رفت ...

ولی من هستم و مراقبتونم

،

مراقبشون بودم

بهشون سر میزدم و بازم حرف میزدم باهاشون

،

و اما دیروز

دیروز مجبور شدم و نخل ها رو فروختم ...

،

نخل هایی که خودم کاشته بودم و اسم داشتن

هم زبون هام

اونایی که باهاشون بزرگ شده بودم رو فروختم

اونایی که خودم بزرگشون کرده بودم رو فروختم

یادگار پدر بزرگ و پدر رو ...

،

به پهنای صورت در سکوت گریه کردم براشون

نمیدونم چطوری این کارو کردم

ولی انجامش دادم

برچسب: نویسنده: بردیا اکبری‌نژاد تاريخ: سه شنبه 3 شهريور 1405 ساعت: 4:55

صفحه بندی